رمان دالان بهشت فصل دوم

سلام جوان

صداي مادربزرگم که با غر غر داشت دست و پايش را آب مي کشيد از توي حياط مي آمد که: «هزار بار گفتم اين کتري منو دست نزنين، بابا اين کتري مال وضوي منه، مگه حريف شدم؟! والله من که نفهميدم تو اين خونه به چه زبوني بايد حرف زد!» مادرم جواب داد: «وا، خانم، من کتري رو برداشتم براتون آب کشيدم، گذاشتم اونجا.» خانوم جون گفت: «يعني ما اختيار يه کتري رو هم توي اين خونه ندريم؟!» مادرم با ناراحتي گفت: «اختيار دارين همه ي اين خونه اختيارش با شماست.» خانم جون که مثل هميشه زود پشيمان شده بود با لحني مسالمت جويانه گفت: «ننه، آدم که پير مي شه ادا و اطوارش هم زشت مي شه، دست خودش که نيست، من اين کتري که جايش عوض مي شه ها، مي ترسم دست ناپاک جايجاش کرده باشه، احتياط پيدا کرده باشه، ديگه وضوم به دلم نمي چسبه، اگر نه...»

صداي زنگ در حرفشان را نيمه تمام گذاشت. من که آن سال به زور مادرم و خانم جون و به عشق همراهي زري رفته بودم کلاس خياطي، داشتم با سجاف يقه ي لباسي که از بعد از ظهر وقتم را گرفته بود کلنجار مي رفتم.

از صداي مادرم که مي گفت: «هول نشين خانم جون، نامحرم نيست، محترم خانم هستن» فهميدم مادر زري آمده. خانم جون با صداي بلند گفت: «به به، چه عجب، بابا همه وقتي مادرشوهر مي شن اين قدر سايه شون سنگين مي شه؟!» محتر خانم با خنده گفت: «نه به خدا خانم جون، کم سعادتيه و مريضي و گرفتاري.» خانم جون جواب داد: «خدا نکنه، گرفتاري و مريضي باشه، ما خواهون خوشي شماييم، خوش باشين به ما هم سر نزدين عيبي نداره.» و خلاصه صحبت به احوال پرسي هاي معمولي کشيده شد.

من همچنان دستپاچه سعي داشتم هر طوري هست سجاف يقه را به زور کوک هم شده برگردانم توي لباس و به بهانه ي جادکمه زدن سراغ زري بروم که يکدفعه با شنيدن صداي محترم خانم که گفت: «راستش خانم جون اگر اجازه بدين براي امر خير خدمت رسيدم» خشکم زد، ضربان قلبم آن قدر تند شد که به سختي مي توانستم حرف هايشان را بشنوم. احساس مي کردم الان صداي قلبم را توي حياط همه مي شنوند. بيش تر از سر و صداي توپ بازي بي موقع علي برادر کوچکم که مثل خروس بي محل تو حياط سر و صدا راه انداخته بود حرصم گرفته بود. صورتم داغ شده بود و نمي فهميدم از خوشحالي است يا خجالت و شايد هم هر دو.

هزارجور فکر و سوال يکدفعه به مغزم هجوم آورده بود و من گيج توي درياي سوال ها غوطه مي خوردم. يعني محترم خانم مي خواهد از من خواستگاري کند؟! براي کي؟! شايد پسر خواهرش! شايد از طرف کس ديگر و شايد... . يک دفعه از فکر اين که شايد هم براي پسر خودش... . دلم هري ريخت. فکر اين که عروس خانواده ي زري باشم و ديگر از بهترين دوستم جدا نشوم، فکر اين که عروس خانواده کاشاني بشوم و محترم خانم که اين قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشود و.... . ولي همين که ياد خود محمد افتادم، ياد چهره ي جدي و سختگيري هايش و اين که زري توي برادرهايش فقط از او خيلي حساب مي برد ترس برم داشت. در خانواده ي زري همه براي من آشنا بودند، غير از محمد. حاج آقا و محترم خانم آن قدر مهربان و صميمي بودند که توي خانه شان اصلا احساس غريبي و مهمان بودن نداشتم. فاطمه خانم خواهر بزرگ زري و شوهرش آقا رضا، برادر بزرگش آقا مهدي و حتي عروس تازه شان الهه و برادر کوچکش مرتضي که تقريبا هم سن و سال خود ما، يعني يک سال و نيم از من زري بزرگتر بود، همه به چشم من مثل برادر و خواهر هاي خودم بودند. فقط محمد بود که هر وقت مي ديدمش دستپاچه مي شدم. آن هم از بس زري مي گفت: «محمد بدش مي آد آدم حرف هاي بي خودي بزند يا بي خودي و زياد بخنده، مي گه دختر، بايد خانم باشه و متين نه سر به هوا و جلف، بايد رفتارش طوري باشه که همه مجبور بشن بهش احترام بگذارن و... .»

توي اين فکرها بودم که با صداي «چشم حتماً، من امشب به حاج آقا مي گم» و تشکر و خداحافظي محترم خانم به خودم آمدم. مي خواستم بپرم بيرون و از مادر بپرسم موضوع چيه؟ ولي رويم نمي شد. مي دانستم در آن صورت خانم جون مي گويد: «وا خدا مرگم بده، چشم ها رفته مغز سر. دختر که اين قدر پررو نمي شه تو بايد الان هزار رنگ بشي....»

اين تجربه را از اولين خواستگاري که برايم پيدا شده بود به دست آورده بودم. وقتي که يکي از هم جلسه اي هاي مادرم از من براي برادرش خواستگاري کرد و مادرم براي خانم جون ماجرا را تعريف مي کرد با کنجکاوي پرسيده بودم: «مامان کي؟» آن وقت بود که سرزنش هاي خانم جون حسابي پشيمانم کرد و فهميدم اين جور وقت ها بايد خجالت بکشم و به روي خودم نياورم. اين بود که حالا هم که ديگر نه حواسم جمع بود که کارم را اداه بدهم، نه کنجکاوي امانم مي داد که صبر کنم، داشتم ديوانه مي شدم.

گوش هايم را تيز کردم بلکه از حرف هاي مادر و خانم جون چيزي دستگيرم شود. از لا به لاي حرف هاي آهسته شان چند بار اسم محمد به گوشم خورد و شکم تبديل به يقين شد. پس درست بود. از خوشحالي نمي دانستم بايد چه کار کنم. کاش زري عقلش برسد و بيايد اينجا! .لي نه حتي با زري هم رويم نمي شد در اين مورد بي رودربايستي حرف بزنم.

صداي پاي خانم جون که آهسته آهسته روي کاشي ها کشيده مي شد و اينکه مي گفت: «مار، حالا يا نصيب و يا قسمت، تا خدا چي بخواد.» دوباره مرا به خود آود. فوري سرم را زير انداختم که يعني دارم خياطي مي کنم. خانم جون گفت: «ننه جانماز منو نديدي؟» مي دانستم مي خواهد سر از احوال من درآورد، چون جانماز خانم جون هميشه توي اتاق خودش بود. گفتم: «نه خانم جون» و چون سنگيني نگاه دقيق خانم جون را حس مي کردم و براي فرار از آن فوري گفتم:

«مي خواين جانمازتون رو بيارم؟!»

- آره ننه، پير شي ايشاالله.

ديدم که با چه دقتي نگاهم مي کند، هميشه همين طور بود. هر بار که صحبت از خواستگار مي شد، خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببيند، با دقت براندازم مي کرد، مثل اينکه سعي مي کرد از ديد خواستگارها نگاه کند و هميشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادي اش مي چربيد و به اين نتيجه مي رسيد که: «قربون قدت برم مادر، دخترم مثل يک تيکه جواهر مي مونه.»

جانماز را که پهن کردم، خانم جون گفت: «دستت درد نکنه، ايشاالله سفيد بخت بشي مادر. يکباره قرآن و مفاتيح منم بيار، خودتم پاشو وضويت رو بگير، نماز اول وقت با نماز مومن ها مي ره بالا.» و من خندان ادامه دادم: «بله مي دونم از وقت که بگذره بر مي گرده و مي خوره توي سر آدم» بلند شدم و خانم جون با لبخند گفت: «الله اکبر».

رفتم بيرون، سر حوض تا وضو بگيرم. چقدر آب زلال و خنک بود. چشمم به عکس خودم توي آب افتاد. موهايم از دو طرف صورتم روي شانه هايم ريخته بود. صورتم توي آب، چه روشن بود! يکدفعه دلم خواست خودم را توي آينه ببينم، امشب انگار تازه دلم مي خواست بدانم چه شکلي هستم. دستم را از توي آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که يک آييه ي قدي داشت، دويدم. توي آينه با دقت خودم را نگاه مي کردم، مثل کسي که مي خواهد ديگري را بر انداز کند، قدم نسبتاً بلند بود و موهايم پرپشت و مشکي و صاف که تا زير شانه هايم ميرسيد، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفيد مهتابي با چشماني که رنگ چشم هاي آقا جون بود، عسلي روشن. فقط مژه هاي من بلند تر و برگشته تر بود. غير از رنگ چشم هايم، بقيه ي چهره ام، گونه هاي برجسته، ابروهايم، شکل لب ها و بيني ام همه شبيه مادرم بود. چنان به دقت نگاه مي کردم که انگار اولين بار بود همه ي اين ها را مي ديدم، نگاه کردم و با خودم گفتم: «راستي من خيلي شبيه مادرم هستم.»

يک دامن دورچين مشکي با بلوز يقه هفت قرمز تنم بود، چرخي جلوي آينه زدم و ناگهان ياد حرف معلم خياطي ام افتادم که گفته بود «گودي کمر خيلي براي زن مهم است و به لباس ترکيب مي دهد.» فوري دستم را روي کمرم گذاشتم. پف دامن و گشادي بلوز که زير دستم گرفته شد خيالم راحت شد، نه، گودي کمر هم داشتم.آن قدر غرق قيافه ي خودم شده بودم که نفهميدم مادرم کي وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم مي کرد، وقتي گفت: «مهناز داري چه کار مي کني؟!» مثل کسي که موقع دزدي مچش را گرفته باشند پريدم هوا. دستپاچه و هول از اينکه نکند مادرم فکرم را خوانده باشد گفتم: «هيچي، هيچي، مي خواستم ببينم، موهايم چقدر بلند شده. از اون دفعه که شما قيچي کردين نمي دونم چرا بلند نمي شه؟!»

ادامه دارد ...