فرمول شش پی

 

 

proper prior planning prevents poor performance

 

برنامه ریزی قبلی مناسب مانع عملکرد ضعیف می شود.

 

من اومدم

سلام من اهورا هستم از امروز کارم رو تو سلام جوان شروع کردم 

به وبلاگ من هم سر بزنید

سرزمین اهورایی

طراحی رایگان برای سلام جوانی ها

برای توضیح بیشتر به ادامه مطلب مراجعه کنید ...

ادامه نوشته

آنتونی رابینز ... سوپر استار موفقیت جهان

آنتونی رابینز

آنتوني رابينز بيش از نيمي از عمر خود را صرف کمک به ديگران کرده است ، تا عظمت وجود و خصوصيات بي همتاي خود را کشف و آنها را بهتر سازند. او يکي از موفقترين افراد ایالات متحده در زمينه بهبود عملکرد ديگران است .

ادامه مطلب فراموش نشه ...

ادامه نوشته

عکس هفت گناه بزرگ (خیلی زیبا)-[حتما ببینید]

عکس هفت گناه بزرگ

حسادت

سلام جوان

حتما ۶ عکس بعدی رو در ادامه مطلب مشاهده فرمایید.
ادامه نوشته

مغز دخترا بهتر کار می‏کنه یا پسرا؟

مغز دخترا بهتر کار می‏کنه یا پسرا؟

سلام جوان

مغز یک نوزاد در رحم بسیار سریع رشد می‏کند و طی یک یا دو ماه از چند سلول، به پیچیده‏ترین ساختار طبیعت تبدیل می‏شود و در ادامه جنین در ششمین ماه بارداری توانایی‏های مهمی کسب می کند که همگی تحت کنترل مغز او هستند.

از تفاوتهای دختران و پسران چه می دانید؟

در هنگام تولد، مغز نوزاد هنوز به طور کامل شکل نگرفته است و تنها به اندازه یک سوم اندازه واقعی رشد کرده است زیرا مدت زیادی طول می‏کشد تا مغز کامل شده و به شکل تکامل یافته خود دست یابد.

اگه دوست داری به اطلاعاتت زیاد شه ادامه مطلب رو حتما بخون

ادامه نوشته

عشق و زندگی-[داستانک]

داستان کوتاه عشق و زندگی

سلام جوان 

 … زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …

ادامه مطلب فراموش نشه

ادامه نوشته

سگ باهوش-[داستانک]

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند. اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا دوازده سوسیس و یك ران گوشت بدین". یك اسكناس 10 دلاری هم همراه کاغذ بود!
قصاب با كمال و حیرت تعجب، سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. او بسیار کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم بود. این بود كه بلافاصله مغازه را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

کل داستان را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.

ادامه نوشته

معرفی فید خوان MYRSSBox.com

 

با ما بهتر دیده شوید ...

وب سایت جدید MyRSSBox.com

به همت برو بچ های سلام جوان راه اندازی شد

یه وب سایت مفید و جالب حتما سر بزنید و حتما عضو بشید

این سایت قراره روز به روز از نظر فنی و محتوا پیشرفته تر بشه ... فرصت رو از دست ندهید

چیستان

چیستان

سلام جوان 

۱- آن چیست که یکی است و همیشه با تو است؟

۲ - عجایب جنگل بی پایه دیدم، عجایب چادر بی سایه دیدم،

بدیدم صنعت پروردگارم، دوتا سوداگر بی مایه دیدم.

۳- عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پرگلی بی سایه میگشت؟

۴- آن چیست که از میان آب می گذرد، ولی خیس نمی شود؟

۵- آن چیست که نمیتوانید ببینیدش، یا بچشیدش، یا با دستتان لمسش بکنید، ولی برای همه تان لازم است و همه جا هست؟

۶ - آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است

گه پرده ماه است و گهی حاجب شید است؟

۷- نه دست دارد، نه پا دارد، از همه جا خبر دارد!

۸- آن چیست که تا آسمان نگرید، اشکش روان نمی شود؟

۹- آن چیست که نه دست دارد و نه پا، در همه جای زمین است و نمی رود به هیچ جا؟

۱۰- آن چیست که نه دست دارد، نه پا، نه استخوان دارد، نه گوشت، ولی همیشه راه میرود و و هیچ وقت هم خسته نمی شود؟

۱۱- آن چیست که خودش آب، دُشمنش آب؟

۱۲- آن کدام دوبرادرند که در زیر یک کوه زندگی میکنند،و هیچ وقت خانه یکدیگر را نمی بینند؟

۱۳- آن کدام شب تاریک است که در میان روز دیده میشود؟

۱۴- این سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه میان کوه، گوشت بره!

پاسخ ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اسماء زیبای دخترونه

اسماء زیبای دخترونه

سلام جوان

عشق یعنی ...

گاهی وقتا یه چیزایی یادمون میره ...

گاهی وقتا بی معرفتی می کنیم ...

گاهی وقتا یه چیزا رو با یه چیزای دیگه قاطی می کنیم ...

سوال آزمون استخدامی

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت .بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت .

پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ، یک پیرزن که در حال مرگ است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می‌ توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .


پیش از اینکه ادامه حکایت را در ادامه مطلب بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

 

ادامه نوشته

نقطه چین.......

سلامممممممممم.........

یه سلام پر انرژی به جوونای پر انرژی........

والا ما هرچی منتظر شدیم تا یه روزی این وبلاگ بروز نشه و ما بیایم و یه خودی نشون بدیم نشد.....     از بس که همه فعالن.......

دیگه دیدیم فایده نداریم اومدیم حداقل یه سلام کرده باشیم.......

خوبید؟ خوشید؟؟؟ سلامتید؟؟؟؟؟؟

.

.

.

حالا برای این که بچه های خوبی بودین و حرفای منو خوندید یه چندتا عکس باحال براتون میذارم....

من که خیلی خوشم اومد.......شما چی؟؟؟؟؟

ماجرا از این قراره که نقاش این آثار به نام آقای جمشید تاتا که اهل هندوستان هم هستند طوری این نقاشی رو کشیدن که اگه یه استوانه در وسط کاغذ قرار بدیم به دلیل تداخل نور و رنگ های این بوم تصویر خود جمشید تاتا نمایان خواهد شد..........

www.salam javan.ir

 

www.salamjavan.ir

 

www.salamjavan.ir

 

جالب بود نه؟؟؟؟؟

 

ماجرای دو گرگ-[داستانک]

ماجرای دو گرگ

سلام جوان

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟"
ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، ‌نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."

متن کامل =====> ادامه مطلب فراموش نشه


ممنون می شم اگر نظراتتون رو بعد از خوندن داستانک ها برامون بذارید تا نتیجه های کاملتری بگیریم.
ادامه نوشته

ویلون‌نوازی در مترو-[داستانک]

 ویلون‌نوازی در مترو

سلام جوان

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون‌زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

ادامه داستانک در ادامــــــــــــــــه مطلـــــــــــب

ادامه نوشته

یه معمای ساده

 

روزی پدری با پسر خود در يكی از جاده‌های قديمی شهر در حال سفر بودند كه ناگهان به طرز فجيعی تصادف می‌كنند. پدر درجا می‌ميرد و پسر به شدت آسيب می‌بيند و چون آسيب وارده زياد بوده پزشكان مجبور می‌شوند او را به صورت اورژانسی عمل جراحی كنند. جراح بالای سر پسر می‌آيد و تا او را می‌بيند رنگ از چهره‌اش می‌پرد و می‌گويد اوه خدای من ... من نمی‌توانم اين پسر را جراحی كنم. او پسر خود من است ...

چطور چنين چيزی ممكن است؟

اگر پاسختان آماده شده است ... ادامه مطلب را کلیک کنید ...

ادامه نوشته

تصاویر جالب انگیز

حتما بقیه تصاویر رو در ادامه مطلب مشاهده کنید ...

ادامه نوشته

مادر، پدر و دختر خانواده

مادر، پدر و دختر خانواده

سلام جوان

سال 1230 :

(مرد):دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....

زن:آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...

بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.

سال 1280
سال 1330
سال 1380
سال 1400

برای خوندن سال های بالا به ادامه مطلب بروید.(بخونید جالبه)

ادامه نوشته

دختر ها و پسر ها

 دختر ها و پسر ها در سن های مختلف

 

آقا پسرها:

سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن “هر” رو از “بر” تشخیص میدن. اول بدبختی

سن ۱۵ سالگی: یاد میگیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن… از قیافه خودشون بدشون میاد

سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولأ راه نمیرن،تکنو میزنن… حرف هم نمیزنن،داد میزنن… با راکت تنیس هم گیتار میزنن

سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثلأ آدم میشن … فقط شعراشونو بلند بلند میخونن… راک & رول میخونن

سن ۱۸ سالگی: هرکی رو میبینن تا پس فردا عاشقش میشن… آخ آخ آهنگای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون میچسبه

سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ۱۰ تارو در آن واحد داشته باشن… تیز میشن… اِبی گوش میدن

سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست خوردن… ستار گوش میدن که نفهمن چی شده

سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر ازاین بچه بازیها میبینن… مثلأ عاقل میشن

سن ۲۲ سالگی: نه،میفهمن که زندگی همش عشقه… دنبال یه آدم حسابی میگردن

سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن… دیدشون عوض میشه

سن ۲۴ سالگی: نه… اون با یکی دیگه هم دوسته… اصلأ لیاقت عشق منو نداشت

سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟… طرف باید باباش پولدار باشه… حالا خوشگل هم باشه بد نیست

سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همه عمر دنبالش میگشتم… افتخار میدین غلامتون بشم؟

سن ۲۷ سالگی: آخیشششش

سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام میشکست و خواستگاریه تو نمیومدم!!

دختر خانمها:

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هرکی بهشون میگفت چطوری؟ میگفتن: خوبم مرسی… حالا میگن مرسی خوبم

سن ۱۵ سالگی: هرکی بهشون بگه سلام… میگن علیک سلام… نقاشیشون بهتر میشه مخصوصأ رنگ آمیزی

سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعیند… فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن… شوخی هم ندارن

سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک میریزن… بهشون بی وفایی شده… کوران حوادث

سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلأ عشق بی عشق … توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمیکنن

سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج میبرن… فکر میکنن اون یه آدم به تمام معناست

سن ۲۰ سالگی: نه ، نه… اون منو نمیخواست آخرش یه کور و کچل میگیره… میدونم

سن ۲۱ سالگی: فقط سن ۲۸-۲۷ سالگی قصد ازدواج دارن، فقط

سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه،پولدار باشه،تحصیلکرده باشه،قدبلند باشه، خوش لباس باشه… آخ که چی نباشه

سن ۲۳ سالگی: همه ی خواستگارا رو رد میکنن

سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقد پول داره فقط شجاع باشه ، مارو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه

سن ۲۵ سالگی: ااااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمیاد… هرکی میخواد باشه باشه

سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد، همین خوبه ، بله

سن ۲۷ سالگی: آخیشششش

سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات میشکست و خواستگاریه من نمیومدی!!