راه و رسم عاشقي-[داستانك]

راه و رسم عاشقي

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

انار دل...

 

آسمان ، آبي تر
آب ، آبي تر ،
من در ايوانم ، رعنا سر حوض

رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد
مادرم صبحي مي گفت : موسم دلگيري است
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ، گاز بايد زد با پوست
زن همسايه در پنجره اش ، تور مي بافد ، مي خواند 
من * ودا * مي خوانم ، گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ، مرغي ، ابري .

آفتابي يکدست
سارها آمده اند تازه لادن ها پيدا شده اند

من اناري را ، مي کنم دانه ، به دل مي گويم :
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار : اشک مي ريزم
مادرم مي خندد
رعنا هم .

یک مرد موفق دیگر ...

 استیو جابز

استيو جابز يكي از موفق ترين كارآفرين هاي نسل حاضر است. موفقيت او داستاني افسانه اي دارد. او پس از از شش ماه از دانشگاه اخراج شد، و در كف اتاق دوستان خود مي خوابيد و بطري هاي خالي را جمع آوري مي كرد و مي فروخت تا 5 سنت براي غذا بدست آورد. ولي او همه اينها را تحمل كرد تا اينكه بالاخره توانست شركت اپل و همينطور شركت انيميشن پيكسار را بنا كند. در اين مقاله از سلسله مقالات موفقيت مي خواهيم نكته هايي كه حاصل سالها تجربه است را از زبان اين مدير و كارآفرين موفق بيان كنيم. آنچه در اين مقاله مي بينيد براي افرادي كه مي خواهند كسب و كار موفق و پررونقي داشته بشند بسيار مفيد خواهد بود.

1- آنچه را دوست داريد انجام دهيد. عشق و علاقه واقعي خود را بشناسيد. ببينيد چه چيزي را دوست داريد عوض كنيد يا چه چيزي را با شور و شوق مي خواهيد بسازيد. تنها راه انجام كارهاي بزرگ اين است كه عاشق كاري باشيد كه انجام مي دهيد.

2- متفاوت باشيد. متفاوت فكر كنيد. «دزد دريايي بودن بهتر از اين است كه به نيروي دريايي بپيونديد!» (منظور اين است كه در يك سيستم خشك انعطاف فكري خود را از دست مي دهيد.)

ادامه مقاله را در ادامه مطلب مطالعه کنید ...

 

ادامه نوشته

رازی كه آینــه فاش كرد-[داستانك]

رازی كه آینــه فاش كرد

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال كه نمیدانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم.
یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم. پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد.
آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم.
وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی ...، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد. همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش كرده بودم.
وقتی تصویرم را در آینه دیدم، یكهو داد زدم : من زشتم! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- ولی چرا؟ آخه چرا دوستم داری؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است.
آنوقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری؟
و او در جوابم می گوید : بله.
و وقتی از او می پرسم كه چرا دوستم داری؟
به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم ...

به گزارش ایران پرس،این جشنواره همچون دوره‌های پیشین آن به یاد مکرمه- بانوی نقاشی خودآموخته ایران - روز جمعه 31 اردیبهشت ماه به دبیری حمید سوری در روستای دریکنده‌ی بابل برگزار خواهد شد.

در این جشنواره که ازساعت 14 تا 18 ادامه خواهد داشت،هنرمندان خودآموخته به خلق اثر می‌پردازند.

اجرای پرفورمنسی از محمد باقر ضیایی نیز از دیگر بخش‌های این جشنواره است.همچنین گروه کر «ری‌را» قطعاتی را اجرا خواهند كرد و در ادامه آن میزگردی با حضور شیوا دولت آبادی، محمد ابراهیم جعفری،حسن عشایری،عبدالرحمن نجل رحیم، علیرضا صحاف‌زاده و حمید سوری درباره‌ی هنر خودآموخته برگزار می‌شود.

گروه «حجم سبز» نیز در این جشنواره یك روزه کارگاه نقاشی جمعی خواهند داشت.

گفتنی است،به رسم هر سال بعد از اتمام این جشنواره نمایشگاه گروهی آثار این هنرمندان در محل دبیرخانه در نگارخانه دی برگزار می‌شود.

همچنین علاقه‌مندان می‌توانند در کارگاه نقاشی عمومی که از ساعت 10 صبح آغاز می‌شود و تا پایان جشنواره ادامه دارد ،شرکت کنند.

برای علاقه‌مندان ساکن تهران نیز تور رفت و برگشتی تدارک دیده شده است.

زمان جشنواره: جمعه 31 اردیبهشت ماه از ساعت 10 صبح تا 6 عصر
مکان : بابل . کیلومتر 10 جاده قائمشهر . روستای دریکنده . خانه موزه مکرمه قنبری
تلفن : 22285299 - 0111
اطلاعات جشنواره: 09125876829
سایت:
www.selftaughtartfest.com

تلفن هماهنگی تور رفت و برگشت: 09126011013

همچنین پایگاه اطلاع رسانی سایت حجم سبز گزارش لحظه به لحظه این جشنواره را بصورت آنلاین از همین سایت برای علاقمندان گزارش خواهد داد

 

خاطرات تصویری یک زن!

مکرمه قنبری در سال  1307 در روستای «دریکنده» استان مازندران به دنیا آمد.در  67 سالگی شروع به نقاشی کرد، آن هم به خاطر این که بچه هایش گاوی که خیلی دوست داشت را  فروخته بودند. گاوی که هر روز برای چرا او را تا دورترین دشت های ده می برد.
اولین اثر هنری مکرمه پرتره ای از یک گاو بود که با گل و خاک روی سنگ کشید. بعد از آن تمام دیوارهای خانه، درها، کدوهای حلوایی و هر چیزی که پیدا می شد را پر از طرح و رنگ می کرد تا این که پسرش که از تهران برای ملاقات مادر به روستا آمده بود برای او رنگ و کاغذ خرید. و از همان روز تا پیش از مرگ، مکرمه به شکل خستگی ناپذیری نقاشی کرد.

اما مکرمه علیرغم شهرت اش در روستای خود با مشکلات زیادى مواجه بود. اهالی روستا با او سر سازگاری نداشتند و نقاشی کشیدن او حتی در خانواده اش نیز کاملا پذیرفته نشده بود.علی بلبلی می گوید:

"مادر تابلوی بسیار بزرگی با موضوع امام رضا کشیده بود و به مسجد محل هدیه داده بود، بعد از مدتی متوجه شدیم تابلو نیست شده، مطمئن هستم آن تابلو دزدیده نشده چون برای کسی ارزشی نداشت ولی احتمالا آن را پاره کردند و دور ریختند."
 

حرف های مکرمه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

السلام علیک یا بانو فاطمه

سالروز شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه سلام الله علیها تسلیت باد

ثروتمندترین های جهان در سال 2010

 

معرفی ۱۰ ثروتمند برتر جهان در سال ۲۰۱۰

 

کارلوس اسلیم

رتبه اول به کارلوس اسلیم الو تاجر ۷۰ ساله مکزیکی تعلق دارد که در سرتاسر مکزیک صاحب بیش از ۲۰۰ شرکت بزرگ در زمینه های مختلف می باشد .

در حال حاضر که این مطلب را مطالعه می کنید ثروت او به شدت در حال افزایش است و تا آپریل سال ۲۰۱۰ مبلغی بالق بر ۵۳.۵ میلیارد دلار دارایی داشته است .

 

بیل گیتس

بیل گیتس مرد نام آشنای دنیای کامپیوتر با اختلاف نیم میلیار دلاری با ثروت ۵۳ میلیارد دلار رتبه دوم را به خود اختصاص داده است . بیل گیتس در حال حاضر ۵۴ ساله است و با وجود بحران های اقتصادی اخیر جهان هنوز مایکروسافت را در رتبه های بالای شرکت های سود آور جهان نگه داشته است .

 

با ۸ نفر دیگر در ادامه مطلب آشنا شوید ...

 

ادامه نوشته

زن و مرد

حکایت زن و مرد از نظر مردم ایران

 لام جوان

وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختی اینا رو به این روز می کشه دیگه!!


وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای!!! خاک بر سرش ! بیچاره شوهرش دلش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه؟؟

وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! ننه بابا داشت جمش می کردن!! اینا همش واسه جلب توجه دیگه!!! اینا دنیا و آخرت ندارن که!!!
وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر خوش پوشیه… هزار ماشاا… چه تیپی داره… میمیرن واسش دخترا

وقتی یه دختر از دار دنیا یه دونه دوست پسر  داره : چی بگم والا!!! حجب و حیا دیگه جا نداره تو این مملکت!! دیدیش … بزا دهنم بسته باشه…
وقتی یه پسر ۱۰ تا دوست دختر داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه داره، خدا وکیلی بهترین دخترا میرن طرفش… ولش نمی کنن که…

وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره : لامذهب عجب دست فرمونی داره…
وقتی یه خانم مثلاً یادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطیه…. بابا برو آشپزخونه قرمه سبزیتو بپز!!! والااااااا

وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه
وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه ۷۵/۱۹: بله دیگه! خانم یا پی قر و فرشه یا با این دوست موستاش در حال فک زدن و ولگردیه

وقتی تو یه جمع ، آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم می کنه: هزار ماشالا!!!!!!! روابط عمومیش بیسته؟؟؟!!!
شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبک!!! خانم باش

نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط ۲۰ میلیون جهیزیه آورده ، نمی دونم این پسره شیفته چی این عفریته شد!!!

باز هم همون مادر شوهر: دیگه چی می خواد؟ گل پسرم یه خونه ۴۰ متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه ..

بکوش تا...

بکوش تا...

بکوش تا هر روزت را بهتر از روز قبل بسازي.
بکوش تا براي رسيدن به هدف هايت مصمم تر از قبل باشي.
بکوش تا براي پيروزي، از تجربياتي که کسب کرده اي استفاده کني.
بکوش تا براي ارتباط با ديگران از کلامي با نفوذ ولي مهربان استفاده کني.
بکوش تا براي دستيابي به شيريني هاي زندگي، از تمام توانت استفاده کني.
بکوش تا با تغيير نوع نگاهت به دنيا، از لحظه لحظه هايت لذت ببري.
بکوش تا از بودن در کنار عزيزانت شاداب باشي.
بکوش تا براي دستيابي به آنچه دوست داري، صبر و تحمل کافي داشته باشي.

فرهنگ لغت جوادي-[طنز]

فرهنگ لغت جوادي

 

آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود
آدم خوار: انسان دوست افراطي
آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن
احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد.

آموخته ام كه ...

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست.

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است .

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.

آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.

نویسنده: اندی رونی ؛ مردی که با کلمات اندک حرفهای بسیاری می زند

فرشته ای به نام مادر-[داستانک]

فرشته ای به نام مادر

سلام جوان

او آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفتم او از تو نگهداري خواهد كرد.

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه ! او گفت : اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و بيش از پيش شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد : چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشتهُ تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت : وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟

اما خدا هم براي اين سوال پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه تو چگونه با دعا با من راز و نياز كني.

كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام انسانهاي بدي هم در زمين زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت ميكند؟

خداوند با تبسم ادامه داد : فرشته ات از تو مواظبت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد : اما من به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات درباره من با تو صحبت خواهد كرد و راه بازگشت نزد من را به تو خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه نزد تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك ميدانست كه بزودي بايد سفرش را آغاز كند!

پس به آرامي يك سوال ديگر هم از خدا پرسيد : خدايا ! اگر جز به رفتن من چاره اي ديگر نيست لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش داد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد. اما به راحتي ميتواني آن را مــــــادر صدا كني ... مــــــادر ...

مادر


اميدوارم قدر مادرهاتون رو خيلي بيشتر از اين كه بايد، بدونيد

چون تنها اوست که هر لحظه ميشه آرامش رو در کنارش احساس کرد

بياد مادرم كه خيلي زود تنهام گذاشت و رفت

و تقديم به همه ي مادرهاي خوب و مهربون ايروني 

 مــــــادر
اي لطيف ترين گل بوستان هستي
اي باغبان هستي من
به هنگام روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند
به هنگام پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد
به هنگام بيماري ام طبيبي بودي که دردم را ميشناسد و درمانم ميکند
به هنگام اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد
به هنگام تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند
به هنگام ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد
مــــــادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي
تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت مــــــادر...

دعوت به همکاری گروه هنری حجم سبز

 
گروه هنری حجم سبز در نظر دارد تا اجرای نقاشی توسط مردمان روستاهای ایران با عنوان ( خدا در روستا ) را که در سال جاری در فضای باز ( در طبیعت بکر روستاها ) به اجرا گذاشته شده بود را به صورت همه ساله به اجرا بگزارد

در همین راستا گروه هنری حجم سبز از تمامی هنرمندان، دوستاران اهل هنر و ادب دعوت بعمل می آورد تا در این اتفاق ملی – مردمی ما را یاری رسانند.
لازم به ذکر است که این برنامه از فروردین ماه سالجاری در یکی از روستاهای ایران آغاز و تا کنون در چهل روستا به اجرا گذاشته شده است.
بیش از 5000 هزار کودک و نوجوان روستایی در این طرح نقاشی کردند و آثارشان هم اکنون در دبیر خانه گروه هنری حجم سبز آرشیو شده است.
با توجه به استقبال این طرح در روستاهای ایران و اهداف مهم این برنامه و امکانات محدودی که در اختیار گروه هنری حجم سبز قرار دارد، نیاز به یاری و مساعدت همه جانبه سازمان های دولتی و نهاد های خصوصی می باشد تا آنرا به صورت یک امر مهم در روستاهای ایران نهادینه نمائیم.
گروه هنری حجم سبز همچنین از تمام هنرمندانی که در عرصه های مختلف در روستاهای خود به فعالیت می پردازند دعوت بعمل می آورد تا تجربه های موفق خود را در اختیار آنان قرار داده تا سهم این اتفاق بزرگ ملی – مردمی در روستاهای دیگر کشور به اجرا گذاشته شود.

http://khoda-rosta.blogfa.com
mashmuli.jalal@yahoo.com
09112170475

دو جشنواره هنر محيطي در دو نقطه از ايران

 
 
بیست و ششمین و بيست و هفتمين جشنواره هنر محيطي 15 ارديبهشت و 5 خرداد در کلاته شیخ ابوالحسن در شمال نیشابور و روستای کوتنای در قائم شهر با همكاري احمد نادعليان برگزار مي‌شود

بیست و ششمین جشنواره هنر محيطي از 15 تا 17 ارديبهشت در کلاته شیخ ابوالحسن در شمال نیشابور و بیست و هفتمین جشنواره هنر محيطي 5 تا 7 خرداد سالجاري در روستای کوتنای قائم شهر با همكاري احمد نادعليان( هنرمند هنر محيطي ) برگزار مي‌شود.

جشنواره بيست و ششم با دعوت و همکاری مجید ملانوروزی( هنرمند نيشابوري ) در منطقه‏ای کوهستانی واقع در بیست کیلومتری شمال نیشابور برگزار خواهد شد.

بنابرگفته نادعليان، اين جشنواره با دعوت ازانجمن‌های سینمای جوان‏‎‏، هنرهای تجسمی و دانشجویان دانشکده هنر نیشابور تعدادی از هنرمندان بومی در اين سه روز حضور خواهند داشت و با استفاده از عناصر طبيعي؛ آثار هنري مي‌آفرينند.

وي همچنين گفت: براي تبادل نظر درباره هنر محيطي در نشستی با حضور دانشجویان و دیگر هنرمندان اين شهر به بحث خواهيم نشست و به سوالات آنها پاسخ خواهيم داد.

بیست هفتمین جشنواره كه در روستای کوتنای قائم شهر برگزار مي‌شود. این جشنواره با همکاری و به میزبانی گروه حجم سبز برگزار می‌شود.

نادعليان، هدف از برگزاري جشنواره‌هاي محيطي در شهرهاي مختلف ايران را آشنايي هنرمندان محيطي با ديگر هنرمندان و همچنين طبيعت شهرهاي ايران دانست.

منبع خبر : خبرگزاری ایلنا

زود قضاوت نکنیم-[داستانک]

زود قضاوت نکنیم

سلام جوان

زن جواني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.
 

هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ....... پس از رها کردن!

2. سخن ...... پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. زمان ........ پس از گذشتن!

زخمهای عشق مادر-[داستانک]

زخمهای عشق مادر

سلام جوان

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ...
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد ، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ...

تندیس

سنگی که طاقت تیشه نداشته باشد ....

                                        تندیس نمی شود ...

پیغام گیر شعرا

پیغام گیر تلفن شعرای بزرگ ایران

سلام جوان

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

 

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

واقعا ادامه مطلب رو از دست نده

ادامه نوشته

تله موش-[داستانک]

تله موش

سلام جوان

شاید این داستان رو بارها خونده باشین اما به نظر من چیزای قشنگ رو هرچند بار هم بخونی کمه

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
از دست بر قضا در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار که زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر کردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي کردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني کند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين که يک روز صبح، در حالي که از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاکسپاري او شرکت کردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديک تدارک ببيند. حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فکر مي کرد که کاري به کار تله موش نداشتند!
 

نتيجه ي اخلاقي: اگر شنيدي يك وقت مشکلي براي کسي پيش آمده و شايد چندان ربطي هم به تو نداره، سعي كن اقلا كمي بهش فکر کني! شايد خيلي هم بي ربط نباشه!

هميشه اين شعر زيبا رو به خاطر داشته باشيم كه ميگه :

بني آدم اعـضاي يـكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند