شکیرا داره میره...البته باز هم با شماست.
سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی شما دوستان خوبم...
من از فردا دارم میرم برای خوابگاهم و از شانسمون شروع کلاسها هم از فرداست
البته من که از فردا نمیرم سر کلاس
.......![]()
دلم براتون خیلیییی خیلییی تنگ میشه ![]()
اماااااااااااااا از دانشگاه هم باهاتونم و مطلب هم میزارم![]()
===============================
دوستون داااااااااااااااااااااااااااااااااااارم![]()
![]()
===============================
اینم یه شعر خیلی زیبا از شاعر مورد علاقم(فروغ فرخزاد عزیز):
((ایمان بیاورید به آغاز فصلی سرد..))
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آمد
در کوچه باد می آمد
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
